چند روز پيش خانم سميه توحيدلو مطلبي در وبلاگش نوشته بود با عنون نامهاي براي حضرت روحالله، با اين مضمون كه تصويري پر از صلح و صفا و مهر و رحمت از دوران ولايت آيتالله خميني ارائه كرده و از حضرت ايشان پرسيده بودند حالا چرا اينطور شده؟ خواندن آن مطلب براي من ناراحت كننده بود چون تحريف صريح تاريخ بود، چون نديده گرفتن هزاران بيگناه كشته شده، هزاران جواني در زندان هدر شده، بيشمار كلمات سانسور شده و جملات در گلو خفه شده، نسلي از احساسات سركوب شده و خلاصه كلام سرپوش گذاشتن بر آن چيزي است كه دهه 60 را سرخ و سياه كرد. اما ترجيح دادم چيزي ننويسم چون آن چيزي كه امروز براي من مهم است مجاهدت و تلاشي است كه اين خانم براي تغيير و اصلاح ميكند نه قضاوتها و انگيزههايش. به هر حال ايشان به آيتالله خميني علاقه دارد و اين به من ارتباطي ندارد. اما وقتي نوشته سايه را در وبلاگش خواندم حقيقتا تعجب كردم. چون اين بار داستان برعكس شده گوئي قربانيان سركوب دهه 60 چيزي هم بدهكار شدهاند. چون وبلاگ سايه فيلتر است بخش اصلي نوشتهاش را تكرار ميكنم:
نهایت بیانصافی و بیوجدانی است امروز که پای جان آدمها میان است، اینطرف و آنطرف بنویسیم که کروبی در دههی شصت ملت را به زندان انداخت و موسوی در برابر کشتارها ساکت نشست و خاتمی آن زمان که رییسجمهور بود فلان کار را کرد و فلان کار را نکرد. ما با آدمهای ددمنشی طرف هستیم که آدمربایی میکنند، تجاوز میکنند، شکنجه میدهند، میکشند و با وقاحت به دوربینها لبخندهای چندشآور میزنند. راهی جز اتحاد در برابر دشمنان انسانیت نداریم.
بگذریم که معلوم نیست این همه مدعی خودشان یا جد و آبادشان در دههی شصت کجای داستان ایستاده بودند و چه میکردند. این مدت مردهخور زیاد دیدهام. مردهخوری اعدامیهای شصت و هفت به دهان خیلیها مزه کرده و یادشان رفته که وجدان چهطور چیزی است. یادشان رفته که اگر کسی از حق دفاع کرد و به گرفتن جان آدمیان اعتراض کرد، باید به هر قیمت پشت او ایستاد. وگرنه آخر عاقبت آدم مثل فراریهای ورشکستهی اینور آبی میشود که جز شعار مرگبر آخوند چیزی از حنجرهشان خارج نمیشود و نمیفهمند چرا دیگران تا چشمشان به آنها میافتد، دماغشان را میگیرند و فرار میکنند.
از آنجا كه ظاهرا من فراري ورشكسته آنور آبي نيستم كاملا هم معلوم است كه خودم و جد و آبادم هم در دهه 60 و هم در دهه 80 كجا بوده و هستيم (21 سال پيش همين روزها پدرم عزادار برادرش بود، حالا هم مادرم عزادار برادرش است) به خودم حق ميدهم كه از سايه سوال كنم خودش آن روزها و الان كجا بوده و هست؟ آيا با اين لحن و ادبيات قرار است از مبارزه با خشونت دفاع شود؟ من از آن دست آدمهائي هستم كه با اين جملات ايوان كليما (روح پراگ، ترجمه خشايار ديهيمي) موافق هستم هنگامي كه از حس انتقامجوئي خود- پس از پايان جنگ جهاني دوم به عنوان يك يهودي بارها تا دم كورههاي آدمسوزي رفته- انتقاد ميكند:
ما تحت تاثير ميل به نتيجهگيري از تجربههاي تلخمان به راه ارتكاب اشتباهات مرگبار كشانده ميشديم كه به جاي آنكه ما را به آن آزادي و عدالتي كه كه آرزومندش بوديم رهنمون شوند درست در جهت معكوس به حركت درميآوردند ... خردمندي فقط زماني به دست ميآيد كه بتوانيم از تجربههايمان فاصله بگيريم و با فاصله به داوري آن بپردازيم ... هيچ انديشهاي در دنيا آنقدر خوب و خير نيست كه بتواند تلاشي تعصبآميز براي به كرسي نشاندن آن انديشه را توجيه كند تنها اميد نجات در جهان اين دوران تساهل و تسامح است.
من نه دنبال محاكمه كسي هستم و نه لزومي ميبينم تا ابد در دهه 60 باقي بمانم. با همين منطق در تمام اين سالها هوادار اصلاحطلبي به عنوان يك مشي سياسي بودهام و فكر ميكنم اين وبلاگ به خوبي بازتاب دهنده تلاشم براي واقعبين ماندن در سياست است. به قول متداول اين روزها موافق ايده «ببخش اما فراموش نكن» هستم. اما آمديم كسي نخواست ببخشد با او چه بايد كرد؟
مادربزرگ من وقتي به او گفتيم هاشمي تغيير كرده و احمدينژاد آمده صد بار بدتر از او، گفت هركدامشان پسر مرا از گور بيرون ميكشد من به آن راي خواهم داد! آن كسي كه فرزندش در سال 67 اعدام شده، آنكه مادرش در دهه 60 اعدام شده، آنكه بهترين سالهاي عمرش را در زندان سراسر تحقير و شكنجه دهه 60 هدر داده، آنكه در انقلاب فرهنگي از دانشگاه اخراج شده و سرنوشتش تغيير كرده، آنكه لذت جوانياش به شكنجه رواني بدل شده، آنكه ... اگر اينها نخواستند ببخشند با اينها چه بايد كرد؟ مگر اينها هم قربانيان سركوب نيستند؟ چرا قربانيان سركوب سالهاي اخير تكريم ميشوند (كه بايد بشوند) اما قربانيان سركوب دهه 60 كه اتفاقا به شدت مظلومتر و زجركشيدهترهستند، تحقير ميشوند؟ صرفا چون با تحليل سياسي ما موافق نيستند؟
من اعتراف ميكنم اصلا اطمينان ندارم اگر همان بلاهائي كه در دهه 60 بر سر زندانيان آمده بر سر من هم آمده بود امروز چنين راحت ميتوانستم به كروبي راي بدهم و هاشمي را ستايش كنم. من نميگويم با تحليل سياسي اين آدمها موافق باشيم اما بايد آنها را درك كنيم. همه آن ددمنشي و آدمربائي و تجاوز و خندههاي چندشآوري كه سايه از راه دور به رخ ما ميكشد صدها برابرش در دهه 60 هم بوده. آيا قربانيان آن سركوب حق ندارند دست كم به اندازه عذابي كه كشيدهاند و فرصتها و آزادياي كه از دست دادهاند امروز حرف بزنند؟ گيرم حرفشان با حرف من يكي نبود گيرم تحليل و شعارهايشان به باور من، مضر به حال جامعه بود اما دست كم به اندازه رنجي كه در دهه 60 كشيدهاند حق دارند فرياد بزنند. همان قدر كه ما در قبال موسوي و كروبي و هاشمي و ... تساهل داريم و سابقهشان را نديده ميگيريم نبايد در قبال قربانيان دهه 60 هم تساهل داشته باشيم و امروزشان را تحمل كنيم؟
پ.ن ۱: سایه در وبلاگش توضیحی داده که اصلا موضوع را تغییر می دهد. او گفته منظورش طرفداران احمدی نژاد بوده نه بازماندگان سرکوب دهه ۶۰. باز هم چون وبلاگ سایه فیلتر است توضیح کامل او را اینجا نقل می کنم:
اصلاحیه : از قرار معلوم نوشته ی من باعث سوتفاهم بزرگی شده و بعضی ها فکر کردند که من در مورد قربانیان یا خانواده های آنها حرف می زنم و به آنها می گویم مدعی یا مرده خور. من این ادعا را که موسوی و کروبی دهه ی شصت کجا بودند، در وبلاگهای طرفدار احمدی نژاد خواندم و همین موضوع من را برآشفته کرد که چه طور این آدمها که معلوم نیست خودشان دهه ی شصت کجا بودند و چه می کردند که حالا به طرفداری احمدی نژاد رسیده اند دارند از خون این قربانیان برای کوبیدن کروبی و در واقع خفه کردن صدای اعتراضات به شکنجه ها استفاده می کنند.داستان فراریهای این ور آبی هم به این خاطر به ذهنم رسید که غوغای سلطنت طلبها همیشه من را یاد غوغای بسیجی ها و ذوب در ولایتی ها می اندازد. متاسفم که مطلبم باعث سوتفاهم به این بزرگی شده است. لابد خیلی بد نوشته ام.