تبليغاتX
ساز مخالف
وبلگ گروهی انتخاب آزاد را از دست ندهید.
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/30ساعت 17:22 توسط نیما نامداري |

به فرموده عمل می کنیم:

1- اول انقلاب به ده سال زندان محکوم می شود. شهریور 67 اعدام می شود در سی و چند سالگی. خاطره اش تنها از پشت شیشه کابین ملاقات زندان در ذهنم مانده. آدمی را که هیچ وقت از نزدیک ندیده ای چطور می تواند در سرنوشتت تا این حد موثر باشد؟ اتفاقا ابهام، تخیل، آرمان سازی، تعارض، سرخوردگی و گفت و گو از همین ندیدن او سرچشمه گرفت. او چطور فکر می کرده؟ تصورش از سیاست، مذهب، اخلاق و زندگی چه بوده؟ چرا در زندان بود و چرا اعدام شد؟ برای یک کودک هشت یا نه ساله مهم سوال است نه پاسخی که بزرگترهای فامیل از سر مصلحت پنهانش می کنند. من پاسخهای کودکانه و سپس نوجوانانه خودم را آفریدم. سیاست با این سوالها وارد زندگی من شد و هنوز حضوری پر رنگ و گسترده در زندگی من دارد.

2- در دوره دانشجوئی فعال بودم. سیاست بازی می کردم و چقدر هم لذت بخش بود. تصمیم گرفته بودم تغییر رشته بدهم و علوم سیاسی بخوانم. فامیل نازنینی داشتم به نام عباس عظیمی که آن روزها در همشهری کار میکرد. فهمیده بود که چه نیتی دارم. روزی دست مرا گرفت و پیش همکار لاغر و سیاه سوخته اش برد که در آن دوره در سرویس سیاسی همشهری کار می کرد. این جوان سیرجانی که خودش دکترای علوم سیاسی می خواند چنان دانشکده علوم سیاسی و رشته های انسانی در ایران را از نظرم انداخت که دیگر حتی لحظه ای به تغییر رشته فکر نکردم. بعدها که با وضعیت علوم انسانی در ایران بیشتر آشنا شدم و دیدم که چقدر این رشته ها از آن چیزی که به عنوان علم ذهن مرا ارضا می کند دورهستند، بیشتر قدر تاثیری را دانستم که احمد زیدآبادی برمن گذاشته بود.

3- بهترین اتفاق عمر من آشنائی با نسرین است. داستان عشق و محبت و این مسائل نیست که البته ان هر سر جای خود مهم است. چه شانسی بیشتر از اینکه با کسی هم خانه شوی که شخصیتش برایت الگو است ؟ صداقت و اخلاق انسانی نسرین بی نظیر است. من با شاخص انسان خوب زندگی می کنم و مدام خودم را با آن می سنجم و هر روز بیشتر می فهمم که چقدر انسان خوب بودن سخت است. تجربه زندگی مشترک با نسرین تصور من از اخلاق و ارزشهای انسانی و البته موقعیت خودم در نسبت با این ارزشها را متحول کرد.

4- یک جوان بیست و هفت ساله چگونه این اعتماد به نفس را پیدا می کند که پروژه های بزرگ و پر سرو صدا را مدیریت کند؟ من از خیلی قبل کار می کردم ازدواج زود هنگام هم مرا وادار به جدی گرفتن معیشت کرده بود. شانس حرفه ای من این بود که با کسی اشنا شدم که به عنوان یک مدیر ارشد در بخش حمل و نقل کشور احساس کرد من علیرغم سن کم می توانم به او کمک کنم. قطعا در این سالها اشتباه کرده ام نمی دانم واقعا کارنامه ام چطور بوده، نمی دانم آیا مسئولیتهائی که داشته ام را به بهترین شکل انجام داده ام یا نه اما به هر حال فرصت خوبی برای من بود که به سرعت نگاه جدیدی به زندگی خودم و آینده کشور پیدا کنم. نگاهم به مسیری که باید برای توسعه کشور طی کرد تغییر کرد و تجربه شناخت عمیقتر از روحیات ایرانی و آنچه در اداره کشور می گذرد را پیدا کردم. فهمیدم که همه چیز به این سادگی که فکر می کنیم نیست. آدمها تغییر می کنند و مدام گرفتار تعارضهای درونی هستند. مسائل اغلب پیچیده تر از چیزی هستند که روشنفکران و روزنامه نگاران می گویند. دیگر از آن شور و شتاب دانشجوئی و آرمانگرایانه خبری نبود اگرچه یاس روشنفکرانه هم نداشتم. احساس می کنم به خاطر فرصتی که برایم ایجاد شد باید از این فرد (که ترجیح می دهم نامش را اینجا نگویم شاید تمایل نداشته باشد) قدردان باشم. جالب اینجاست خیلیها فکر می کردند من نسبتی با این آدم دارم زمانی در شهرداری شایع شده بود که من خواهر زاده او هستم در حالی که من اولین بار به عنوان یک کارشناس ساده در وزارت راه و تراربری او را در جلسه ای دیدم که باید موضوعی فنی را برایش توضیح می دادم. به مرور این آدم اعتماد بیشتری به من کرد و من هم فکر میکنم در قالب چند پروژه موفق که انجام دادم پاسخ نسبتا خوبی به این اعتماد دادم.

 

برای ادامه بازی نسرین، کالیگولا، مهران انصاری، مریم ویسی، آذرستان، هاله، مهبد پدرام و علی حق را دعوت میکنم.

+ نوشته شده در شنبه 1386/02/29ساعت 12:57 توسط نیما نامداري |

دوست عزیزی که در روزنامه شرق نشسته ای و با آقای حاجی وزیر آموزش و پرورش دولت خاتمی مصاحبه کرده ای! آقای شیرزاد عبدللهی و خانم شبنم رحمتی! من نمی دانم طاغوتی فحش است یا حرف خوبی است اما وقتی در مقام مصاحبه گر از ایشان می پرسی:

آيا مي شود معلم امروز را که از فيلتر گزينش گذشته، جبهه جنگ رفته، جانباز انقلاب است را با معلم طاغوتي اول انقلاب مقايسه کرد؟

من نارحت می شوم. به خاطر مادرم که معلم بازنشسته است و همه معلمهای اول انقلاب که اتفاقا چقدر هم دوستشان دارم و چقدر هم دلسوز و با فضیلتند. نمی دانم چرا این طرز استدلالتان مرا به یاد انتقادهای علی اکبر محتشمی می اندازد هنگامی که می خواهد از رد صلاحیت رفقایش در انتخابات مجلبس انتقاد کند. باز خدا پدر حاجی را بیامرزد که از شما منصف تر است وقتی این گونه پاسختان می دهد:

قطعاً قابل مقايسه نيست. اما معلمان در نظام طاغوتي آن زمان هم افراد برجسته متشخص و متفاوتي بودند. من آن زمان خودم معلم بودم و در مدرسه ها مي ديدم قاطبه معلمان چهره هاي متشخص بودند.

 

پی نوشت. خانم رحمتی اینطور جواب داده اند:

سلام آقای نامداری. اعتراضتان به مصاحبه حاجی را امروز دیدم. در آن گفتگو سوال معلم طاغوتی را آقای عبداللهی پرسیدند و دقیقا منظورشان این بود که چرا باید الان که نزدیک سه دهه از انقلاب گذشته، باز هم به بهانه ضديت با نظام عده‌اي از معلمان از حقوق خودشان محروم ‌شوند. موافقم كه مي‌شد سوال را بهتر از اين پرسيد و يا موقع پياده كردن ويرايشش كرد ولي شتاب كار مطبوعاتي اجازه نمي‌دهد. ما ساعت 11 صبح مصاحبه كرديم و ساعت 6 بعد از ظهر صفحه را بستيم. اگر معلمي آزرده شده معذرت مي‌خواهم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/27ساعت 0:47 توسط نیما نامداري |

۱- چند روز پیش خبردار شدم که تعدادی از دانشجویان بهایی از دانشگاه سیستان و بلوچستان اخراج شده اند. متاسفانه با پی گیری بیشتر صحت این خبر تایید شد البته عده ای می گویند 8 نفر بوده اندو عده ای هم می گویند 20 نفر. من هنوز اسامی این افراد را نتوانستم بدست بیاورم اما اسم دو نفر را شنیدم که دانشجوی زبان بودند: رضا یکانی و پیام رحمانی که البته دومی را نمی شناسم ولی یکانی دانشجوی بسیار کوشایی بود و معدلش ظاهرا حدود 19 بوده است. به نقل از برگردان

۲- ... دانشجويان بسيجي جلوي در دانشگاه تهران تحصن مي کنند و خواستار مجازات استاد هتاک و اخراج او مي شوند.اتفاقي که هاجر سليمي نمين اصلاً از آن خرسند نيست: «من خيلي متاسفم که يک اتفاق ساده چنين ابعادي پيدا کرد. البته از اينکه استاد به حوزه خصوصي من تعرض کرده بود ناراحت بودم اما به هيچ وجه نمي خواستم چنين فضايي عليه او راه بيفتد. مضاف بر اينکه من اصلاً نمي دانم اين فرآيند چطور اتفاق افتاده است. روزي که در دانشگاه تحصن شده بود عمويم آقاي عباس سليمي نمين به من تلفن کرد که اين چه وضعي است و چرا دانشگاه را آرام نمي کني؟ در جواب گفتم که من در خانه هستم و نمي دانم اصلاً اين خبر چطور پخش شده است و اطلاعي از جريان ندارم.» او در پاسخ به اين پرسش که آيا نظر او را جويا شده بودند، مي گويد: «خير! هيچ کس با من تماس نگرفته بود و من اصلاً از جريان اطلاع نداشتم. اصلاً هم دلم نمي خواست ماجرا چنين ابعادي به خود بگيرد چون الان در جامعه هنري ما جوي عليه من حاکم شده است که يک دختر دانشجو باعث اخراج يک پيشکسوت شده است. در حالي که خواست من اصلاً اين نبود.» بخشی از گزارش جالب روزنامه اعتماد

۳- قتل اول:او‌را به‌محله‌هفت ‌باغ ‌برديم‌. حمزه ‌ابتدا سنگی‌به‌سرش‌كوبيد و او را داخل ‌چاله ‌استخرمانند انداخت‌، سپس ‌هر كدام ‌از ما سنگي ‌به‌او كوبيديم‌ اما ‌نمي‌مرد تا اينكه‌حمزه ‌گفت ‌بهتر است‌ او را زنده‌به‌گور كنيم‌. بعد چاله‌ای‌ كنديم‌ و پيكر نيمه ‌جانش را زنده‌به‌ گور كرديم‌.
قتل‌دوم: او را گرفتيم ‌و به‌هفت ‌باغ ‌برديم‌ و خفه‌ كرديم. ‌موبايل‌ و موتورش را برداشتيم.‌
قتل‌سوم‌: با روش‌سنگسار او را به ‌قتل ‌رسانديم‌، بعد جسد اين‌زن ‌شوهردار را به‌بيابان‌های ‌اطراف كرمان‌ برديم‌ و در آنجا انداختيم ‌تا طعمه‌ حيوانات‌ شود. ...

فتوای شیخ: در دادگاه «قتل های محفلی» کرمان، دادستان متن نامه ای از آيت الله مصباح يزدی را قرائت کرد که صدور فتوا را تکذيب کرده ولی نوشته بود که هر چه در سخنرانی کرمان گفته «استنساخ از منابع معتبر فقهی بوده است» و همين بخش، مستند وکلای مدافع قاتلان قرار گرفت که به عنوان عمل به تکاليف مذهبی، از آنها دفاع کردند. متهمان گفته اند که چون قربانيان را مهدورالدم می شناختند از عمل خود هنوز هم پشيمان نيستند و محکمترين سند وکلای آنان، پاسخ های برخی آيات عظام بود که همگی به بيان‌های مختلف نوشته اند چنانچه فردی با اعتقاد به مهدورالدم بودن كسى را كشته، قتل واقع شده شبه عمد و مجازات آن، پرداخت ديه است. به نقل از عصر نو نشر یافته توسط جواد روح  

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/19ساعت 18:40 توسط نیما نامداري |

فارغ از هر نوع تحقیر یا قضاوت احساسی امشب یقین پیدا کردم احمد توکلی درس اقتصاد نخوانده است. او امشب مهمان برنامه شب شیشه ای شبکه تهران بود و طبعا بخش مهمی از بحث به موضوع سهمیه بندی بنزین اختصاص یافت. مجری از طرح مجلس و دولت انتقاد می کرد که سهمیه 100 لیتر ماهانه، برای خیلی از افراد کفاف نمی دهد و بهتر بود در کنار سهمیه بندی به قیمت آزاد (مثلا لیتری 500 تومان) هم بنزین عرضه می شد. مثالهایش هم کاملا واقع بینانه بود مثلا کسی که اهل سفر است و هر هفته به طبیعت گردی می رود یا به شهرهای دیگر سفر می کند شاید بخواهد با هزینه بیشتر بنزین تهیه کند اما علائقش را کنار نگذارد. اما در مقابل توکلی معتقد بود که سقف مصرف 100 لیتر کاملا واقع بینانه است و نباید به افراد حق انتخاب دیگر داد زیرا اگر اینطور می شد مصرف کاهش نیافته و عملا نقض غرض شده بود. متوجه شدید؟ ایشان به کاهش تقاضا در اثر افزایش قیمت اعتقاد ندارند! یعنی افزایش قیمت بنزین موجب کاهش مصرف نمی شود و تنها راه برای کاهش مصرف بنزین، تعیین سقف مصرف است. در انتهای بحث مجری اقتصاد نخوانده هم در کمال سادگی و صداقت اینطور جواب داد که نمی دانم چه بگویم اما به نظرم یک جای مساله اشکال دارد.

پی نوشت۱: پژوهنده در کامنتهای این پست ایرادی گرفته که درست است. اشتباه از من است و اصلاحش کردم.

پی نوشت ۲:دکتر احمد سیف در پائین لینکی که بالاترین به این مطلب داده توضیح داده اند:

دراین که آقای توکلی خیلی ازاوقات حرفهای عجیب و غریب می زند با شما بحثی ندارم ولی خواهش می کنم دوستان این نظریات بیخو د را به نقد بکشید نه خودش را. یعنی چی که کی به او دکترا داده! نه این که قصد دفاع از نظریات او را داشته باشم که البته ندارم ولی به یادداشته باشید که چیزی هم به اسم « کشش پذیری تقاضا» هم داریم یعنی آن چه که مهم است تنها آن رابطه معکوس بین قیمت و تقاضا نیست. چون بی تعارف بیان این که اگرقیمت بالا برود تقاضا کم می شود درعرصه سیاست پردازی هیچ اطلاع مفیدی به شما نمی دهد بلکه نکته کلیدی این است که مثلا اگر قیمت یک محصول را دو برابر کنید تقاضایش به چه میزان کاهش می یابد! در آن صورت است که می توانیددراین مورد خاص برای حل معضل بنزین برنامه ریزی بکنید.

پاسخ من:بحث کشش قیمتی تقاضا درست است اما چه ربطی به حرف آقای توکلی دارد؟ ایشان اصلا وجود رابطه میان قیمت و تقاضا را رد کردند. کسانی که مصاحبه ایشان را دیده اند می توانند حرف مرا تائید کنند. کشش قیمتی تقاضا وقتی به صفر میل می کند که کالای مورد نظر جانشین نداشته باشد و کالای ضروری هم باشد. بنزین یا به عبارت بهتر استفاده از خودروی شخصی کالای بدون جانشین و ضروری است؟ توجه داشته باشید که بحث ایشان در مورد قیمت در حد فوب خلیج فارس بود یعنی لیتری حدود ۵۰۰ تومان در این سطح قیمت بنزین قطعا کالای باکشش خواهد بود.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/17ساعت 23:32 توسط نیما نامداري |

دوره دانشجوئی ما بچه های مذهبی سه گروه بودند. گروه اول کسانی که فقط مناسک شرعی را انجام می دادند. اینها سالهای اول دانشگاه پوشش و چهره متشرعانه داشتند اما به مرور یک تغییراتی می کردند. اینها در اکثریت بودند و اهل بحث و جار و جنجال هم نبودند. مذهب به آنها به ارث رسیده بود. گروه دوم بچه هائی بودند که ضمن اینکه مذهبی بودند اهل بحث و تامل هم بودند. اما به ندرت در چهارچوب ذهنی و ظاهرشون تغییری ایجاد می شد. تعداد اینها خیلی کم بود و مصاحبت شان کلی لذت بخش بود. اما گروه سوم که معمولا بیشتر از ده درصد از کل مذهبیها هم نمی شدند خیلی اهل تامل نبودند و به نظر من مذهب برای آنها محملی برای هویت یابی بود. البته منظورم از هویت یابی همان حالتی است که در نوجوانی و اوائل جوانی ایجاد می شود و فرد دوست دارد خودش را به نحوی در گروه هم سالان متمایز کند تا برای دور و بریها کشش و جذابیت داشته باشد. این گروه اهل سینه زدن بودند، در اعتراض و  فریاد شتاب داشتند معمولا کتاب نمی خواندند اما گاهی روزنامه ها را ورقی می زدند. اینها اغلب عاقبتشان معلوم نبود. احتمال داشت وزیر شوند احتمال داشت اصلا مذهب را بگذارند کنار و اهل حال شوند. این عکس را در وبلاگ محسن سیدین دیدم یاد همین گروه سوم افتادم. به هر حال تجمع و تحصن است ضمن اینکه ثواب دارد خوش هم می گذرد!

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/17ساعت 11:52 توسط نیما نامداري |

سید حسن تقی زاده هم از اپیدمی توهم توطئه در ایرانیان انتقاد می کند:

نمی دانم به چه سبب یک مرض عمومی هم به بسیاری از مردم مملکت ما دست داده که درست مثل وبای مالیخولیا شده و هیچ فرقی با مرض طبی عمومی ندارد و آن این است که یک اعتقاد عمومی پیدا شده که انگلیسیها مثل جن و پری در همه امور دست دارند و مانند قضا و قدر کل امور جاریه از کوچک و بزرگ و حتی مقدرات اشخاص و ترفیع رتبه مامورین و انتخاب وکیل برای مجلس و یا انجمن بلدیه و تعیین معلمی برای تدریس در مدارس ابتدائی و ماموریت حاکم جوشقان تابع اراده آنها است و به انگشت آنها می گردد و انها در تمام امور ایران و ایرانی از صغیر و کبیر مداخله دارند و آنچه بشود و می شود لابد آنها چنین خواسته اند و آنچه نمی شود به این جهت است که آنها نمی خواهند و باید هر امری را قبلا از آنها مشورت کرد و مراقب اشارات آنها بود ... این جذام مسری و طاعون مهلک یکی از بدترین بلاهائی است که به ایران روی داده و آنچه فهمیده می شود کمتر کسی از این مرض وهم سالم مانده مگر آنان که توفیق الهی رفیق آنها بوده است.

به نقل از "نامه های لندن" به کوشش ایرج افشار، نشر فرزان روز، 1375

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/16ساعت 10:35 توسط نیما نامداري |

در سال 1321سید حسن تقی زاده وزیر مختار ایران در انگلیس، نامه ای به وزیر خارجه ایران نوشته و گلایه مدیران شرکت نفت انگلیس از بی توجهی دولت ایران به وضعیت مردم آبادان و اهواز را به آنها منتقل می کند. در بخشهائی از نامه آمده است :

این اشخاص بسیار مایل اند که اداره کشوری داخلی آنجاها هم کم و بیش متناسب با اهمیت معدنی و علمی و ثروتی و صنعتی آنجا باشد و مانند بعضی ممالک آفریقای مرکزی نباشد که مرکز صنعت عالی بزرگی در یک نقطه در دست اروپائیهای صاحب کار بوده و اطراف و جوانب آن مردمان لخت و برهنه مبتلا به امراض مختلفه با غذاهای کثیف و اطفال مریض محاط باشد. البته اگر اداره مملکت هم دست خودشان بود این شکایت مورد نداشت و بایستی همه کار را خودشان بکنند. لکن در ایران که حق ندارند و چنانکه خودشان اظهار می کنند احتراز هم دارند که در امور داخلی مداخله نمایند و یا در امور بلدیه و صحیه شرکت کنند، یا نظمیه بی مایه و فقیر گدا را کمک کرده و مواجب کافی بدهند، یا امنیه و قشون رابه حالت آبرومندتر بیاورند، یا شهر و اطراف آن را تمیز و پاک کرده آبها را در مجرای بسته و پاک انداخته و از صدها گونه امراض مسری و امراض اطفال و رمد چشم و کوری و کثافت عفونت انگیز معابر و مجاری و آبله و دیفتری (خناق) و تیفوس و تیفوئید (حصبه محرقه و مطبقه) با تدابیر اجرائیه جلوگیری کنند و لذا باید صدها انگلیسی تربیت شده و عالم در یک نقطه خرابه و میان جماعت سکنه که در حال پست دور از تمدن و پر از امراض هستند اقامت نموده و مراقب دستگاه صنعتی خود بشوند. در حالی که مجزی زندگی کردن بطور کامل و جلوگیری از سرایت اوضاع حزن انگیز محیط به دائره آنها ممکن نیست.

لذا این حضرات اغلب می گویند و تعجب می کنند که چرا دولت ایران به این نقطه مهم مملکت خود که حاصلخیزترین و با ثروت ترین و پرمنفعت ترین نقاط مملکت است و عایدی خیلی هنگفت به خزانه مملکت می دهد ... هیچ عطف نظری متناسب با اهمیت انجا نمی کند ... عقلا هم روا نیست که صاحب خانه ای برای گربه خانه و گاو عظیم الجثه خود که روزی سه من شیرمی دهد برای هر کدام روزی پنج شاهی خرج کند.

 به نقل از "نامه های لندن" به کوشش ایرج افشار، نشر فرزان روز، 1375

+ نوشته شده در شنبه 1386/02/15ساعت 17:14 توسط نیما نامداري |

یکی از دلایل من برای ترس از تغییرات سریع و انقلابی، وحشتی است که از تضاد در تعریف حق میان مخالفان حکومت و هوادران جوان آن دارم. توضیح می دهم. بخشی از خبر ایسنا در مورد تجمع در دانشگاه پلی تکنیک را بخوانید: يكي از دانشجويان دختر دانشگاه اميركبير بيان كرد: آقاي رهايي! زماني كه به پيغمبر ما توهين شد، شما در تحصن و تجمع ما حضور پيدا نكرديد و به واقع چرا اعتراض خود را نسبت به اين موضوع نشان نداديد؟ به عقيده‌ي شما توهين بايد به چه قيمتي باشد؟ دكتر رهايي! دختران ما در اين دانشگاه از لحاظ مذهبي در محدوديت هستند.

دختران مذهبی ما در دانشگاهها دچار چه محدودیتی هستند؟ من فقط این دو مورد به ذهنم رسید: نخست اینکه هنوز معدود جاهائی هستند که کاملا تفکیک جنسیتی نشده اند مثلا محوطه دانشگاه و شاید بدن جنس مخالفی یا نگاه آزارنده ای آنها را اذیت می کند. دوم هم اینکه شاید کسانی به دلیل پوشش ایشان، برخورد یا رفتر تمسخر آمیزی با دختران مذهبی انجام می دهند. من هم با هر دو مورد مخالفم اما راه حل ایشان برای رفع این مشکلات دختران مذهبی چیست؟ احتمالا محدود کردن بیشتر بقیه برای به بهشت رفتن و خنک شدن دل ایشان! روز به روز بیشتر احساس می کنم بخشی از جوانانی که در بعد از انقلاب بزرگ شده اند و دلبسته به ایدئولوژی حاکم هستند برایشان بدیهی شده که محدود کردن و سرکوب دیگران بخشی از حقوق شان است. یعنی این دیگران نیستند که در شرایط حجاب اجباری، حقشان برای انتخاب پوشش دلخواه سلب شده بلکه مذهبیها هستند که اگر کسی روسریش عقب رفت و نگاه آنها به موی این خانم افتاد حقشان برای گناه نکردن سلب شده!

حالا فکر کنید روزی در این مملکت بخواهند در شرایط آزاد و دموکراتیک در مورد موضوعاتی مانند همین حجاب و پوشش تصمیم بگیرند. آنها که اجباری بودن حجاب را حق خود می دانند و دیگرانی که انتخاب آزادانه پوشش را حق خود می دانند چه بلائی بر سر هم خواهند آورد؟ فکر نمی کنم وضع ما بهتر از عراقیهائی باشند که اینچنین به جان هم افتاده اند. با این انحصار ایدئولوژیک رسانه ای در کشور و نظام فاجعه بار آموزش و پرورش، چشم انداز روشنی هم از اصلاح تصور ایرانیان در مورد حق نمی بینم. به همین دلیل از بودن در ایران، فردای روزی که یک دفعه همه چیز آزاد شده می ترسم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/13ساعت 11:32 توسط نیما نامداري |

تداوم استبداد نیازمند یاری انسانهای عقده ای است و تدوام استبداد انسانها را عقده ای می کند. محصول این چرخه نفرت متراکم در جان انسانهاست:

... و من چشم گرداندم كه فاطمه را پيدا كنم كه هنوز پاي ون بود ... و مينو در بغلم مي‌گفت "شهروند، شهروند" و من داشتم فكر مي‌كردم كه "چه بايد كرد؟" و منتظر فاطمه بودم و مي‌ترسيدم او هم دستگير شود ... كه مرد تنومندي با لباس شخصي و ته ريش از پاي ون آمد و تقريباً مرا بغل كرد و برد به سوي خيابان كه "برو آقا! با اين بي‌ناموسا (!) سر به سر نذار زن و بچه داري تو..." و خودش دوباره برگشت پاي ماشين نيروي انتظامي. مينو مي‌پرسيد "بابا اين‌ها مگه پليس نبودند؟ داشتند چي كار مي‌كردن؟" و من گويي راهي يافته باشم براي جبران بي‌عملي‌ام، شروع مي كنم به پرتاب نفرتم به "آينده" و برايش از دزدها و پليس‌ها مي‌گويم و از مردمان بد و از دزدهايي مي گويم كه پول مردم را مي‌دزدند و دزدهايي كه خود مردم را. همه اين‌ها را مي‌گويم ولي هنوز عصبانيم...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/10ساعت 12:36 توسط نیما نامداري |

این روزها مشمول توفیق اجباری شده ام. اغلب خانه هستم و مطالعه می کنم. به غیر از یکی دو پروژه مشاوره ای که در چند ماه آینده کارشان تمام خواهد شد کار دیگری ندارم. در یک سال گذشته در پنج جای مختلف مشغول به کار شده ام اما هر بار به مدیر آن اداره یا شرکت تذکر داده اند که نباید از من استفاده کند. سه بار توسط حراست شهرداری و دو بار دیگر هم حراست دو وزارت خانه دیگر. این شرایط کار را بسیار سخت میکند چون شرکتهای خصوصی هم که مرا می شناسند و قبلا به من پیشنهاد همکاری داده بودند با شنیدن این خبرها به صورت طبیعی ریسک نمی کنند و ترجیح می دهند با من کار نکنند. حوزه ای هم که من در آن کار کرده ام و صاحب تجربه هستم تا حدود زیادی دولتی است و آدمها همه یکدیگر را می شناسند و من فعلا گاو پیشانی سفید شده ام. بر سر دوراهی بدی قرار گرفته ام یا باید تحمل کنم و با پروژه های کوچک و دست چندم اما مرتبط با تجربه ام گذران زندگی کنم و یا باید تجربه و ارتباطات سالهای گذشته ام را کنار بگذارم و در فیلد جدیدی که مرا نشناسند از صفر شروع کنم. فعلا نشسته ام ببینم چه پیش می آید.

 

مرتبط: تصویر بخشنامه فعال شدن هسته های گزینش در شهرداری را اینجا ببینید. حتی نگهبان و آبدارچی  را هم که ده سال پیش استخدام شده برای گزینش خواسته اند. سوالات هم چیزی در مایه های همان آزمون فرهنگیان به همراه سوالهای سیاسی که مثلا در انتخابات به کی رای داده ای و نظرت در مورد دولت جدید چیست و از این حرفها. البته در مورد خانومها تحقیقات محلی و حجاب هم اضافه می شود. یاد دهه ۱۳۶۰به خیر!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/09ساعت 10:56 توسط نیما نامداري |

۱- اغلب بانکهای سنگاپور به همه ایرانیهائی که در آن بانکها حساب داشته اند اعلام کرده اند که باید حسابهایشان را ببندند. حتی دانشجویان ایرانی که خود دانشگاه برایشان حساب باز کرده تا حقوقشان را بدهد هم ناچار به بستن حسابهایشان شده اند.

۲- چند روزی است که خط تولید زانتیا در سایپا خوابیده چون قطعات مربوط به داشبورد این ماشین دیگر به ایران صادر نمی شود!

۳- متاسفانه خبردار شدم پدر دوست نازنین و قدیمی ام فرید مدرسی درگشته است. امیدوارم فرید بتواند این غم را تحمل کند. 

۴- روزنوشت اعضای موسسه راه توانمند زیستن (همان راهی) به مدیریت شادی صدر را که اخیرا به حکم دادگاه انقلاب پلمپ شده است در وبلاگ راهی برای رهائی بخوانید. 

پی نوشت: اطلاعات من در مورد بند اول از گفته های یک فامیل نزدیک مقیم سنگاپور بود. دوست دیگری هم در این مورد توضیح داده اند که دانستنش مفید است:

سلام.
به عنوان یکی از دانش جویان ایرانی مقیم سنگاپور که مورد خطاب سیاست بانک مرتبط قرار گرفتم خبر اول شما را اصلاح می کنم:
1. این سیاست از طرف اغلب بانک های سنگاپور اجرا نشده. تنها یکی از بانک های داخلی سنگاپور (ِDBS) از مشتریان ایرانیش خواسته که حساب هایشان را ببندند. ضمن این که در مفاد قراردادش هم ذکر شده که این بانک می تواند از مشتریان خود با اطلاع رسانی قبل بخواهد حسابشان را ببندند در بانک مربوط. تنها این که گروهی با ملیت خاص را با دلیل تحریم سازمان ملل مورد خطاب قرار داده، جای تاسف دارد. چرا که تحریم سازمان ملل شامل چنین موردی نمی شود! ولی در کل این مساله یک استراتژی سازمانی بوده و همه بانک های سنگاپور چنین نکرده اند.
2. این حساب توسط دانشگاه برای ما دانش جوها باز نشده بود. اکثرمان خودمان به دلیل دسترسی راحت تر به دستگاه های خودپرداز گسترده این بانک در سطح شهر، این بانک را انتخاب و مشخصاتش را به دانشگاه برای واریز بورس تحصیلی اعلام کردیم.
3. در حال حاضر اکثر ما با راهنمایی دانشگاه حسابمان را به بانک دیگری در سنگاپور منتقل کردیم. گرچه در دشواری و نا امنی ذهنی ایجاد شده برای ما شکی نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/02/04ساعت 16:12 توسط نیما نامداري |

آيت الله مکارم شیرازی که در پايان يکی از کلاسهای درس خارج فقه خود در روز شنبه بیست و سوم آوریل در قم سخن می گفت با مقايسه وضعيت حجاب بين ايران و آمريکا گفت:" يک ايرانی که استاد يکی از دانشگاه‌های آمريکاست به بنده می ‌گفت از نظر وضع حجاب نه خيابان‌ های آمريکا مثل خيابان ‌های ايران است و نه دانشگاه‌ های آمريکا مثل دانشگاه‌ های ايران. می‌ گفت که من از وضعيت برهنگی و بدحجابی در ايران وحشت دارم." به نقل از ‌‌BBC

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/02/03ساعت 23:10 توسط نیما نامداري |

سردار، برادر، حاج آقا... !

خوب است بروم بقالی باز کنم؟ یا گله گوسفندها را ببرم کوه و دشت برایشان نی بزنم که با اشتهای بیشتر بچرند؟ مسافرکشی چطور است یا پیک موتوری؟ امر شما چیست؟ مناسب می دانید نفس بکشم؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/02/02ساعت 16:40 توسط نیما نامداري |